طبقه پنجم هستیم و با پری و زهره در حال راهرو نوردی..تایم ناهاره و اکثر کلاس ها خالی و در راهرو هم کسی جز ما سه نفر رژه نمی رود.. اصولا این جور موقع ها کلی مانور می شود داد و کلی 3تایی می شود خندید بدون اینکه مزاحمی پارازیت بیندازد!...یهو احساس می کنیم بوی دود می آد....با پری سمت یکی از اتاقک هایی می رویم که نظافتچیان در آن وسایلشون رو می ذارن...نزدیک تر که می شیم بوی دود شدید تر می آد..جلوی در اتاقک که می رسیم می بینیم از زیر در فلزی که کابل های برق و پر از سیم هست شعله های آتیش داره میاد بیرون...زهره سر جاش میخکوب می شه و پری می چسبه به من...من مونده بودم اون لحظه به کی بچسبم!...کل طبقه رو می گردیم دریغ از یه دونه تاسیساتی..یا شاید نظافت چی !..بچه هایی هم که هستن تک و توک هستن..اتاقک تقریبا یه جای پرتی تهه راهروه.. دوتا پسر از جلوی در رد می شند ..یه نگاه به ما می کنند یه نگاه به آتیش و بعد به هم نگاه می کنند و می گند: بی خی خی!!!(مخفف بیخیال!)...از این همه حس انسان دوستان ذوق مرگ می شویم تا در نهاینت حس دهقان فداکار بهمون دست می ده و به این نتیجه می رسیم که طبقات رو باید یکی یکی طی کنیم تا شاید یه آدمی پیدا کنیم بهش بگیم!..بالاخره یکی از مسئولان تاسیساتی رو پیدا می کنیم و بهش می گیم و با آرامش می ریم سر کلاس که طبقه چهارمه..از قضای روزگار کلاس دقیقا زیر همان اتاقک آتش گرفته هستش و از طریق کانال تهویه و کولر بوی دود به راحتی اومده پایین...وارد کلاس می شیم زمزمه هایی  با این مضمون می شنویم که :بوی دود می آد؟..بوی چیه؟..چی شده؟..ها؟... می ریم می شنیم تا استاد بیاد..استاد می آد و اولین سوالی که می پرسه اینه:کجا آتیش گرفته؟..بچه ها هاج  و واج همدیگرو نگاه می کنند و چون خبری از ماجرا ندارند چیزی نمی گند..خیلی ریلکس از تهه کلاس دستم رو بالا می برم و می گم: استاد چیزی نیست..اتاقک طبقه بالا که کابل های برقی توشه آتیش گرفته..فقط ممکنه آتیش از کانال بیاد پایین!

...باور بفرمایید با این جمله ی من آب از آب تکان نخورد!...فقط همین قدر کفایت می کند که بدانید دختران مجاوری که در کنارمان بودند آنچنان جیغی کشیدند که هنوز که هنوز است گوشمان دارد وینگ وینگ می کند..و پسرانی که گفته بودند بی خی خی آنچنان هیجانی بچه ها رو از کلاس بیرون می کردند که ما یک لحظه فکر کردیم وسط عملیات 125 گیر افتاده ایم و نقش اول یک عنصر گلابی را ایفا می کنیم.!

در حالی که پری و زهره قصد کندن من را از صندلی دارند بهشان می گویم :بابا بی خی خی!..ما که خبر دادیم ،حتما تا حالا آتیش رو خاموش کردند ،تازه مگه چقدر آتیشش بزرگ بود؟هنوز این جمله از دهنم بیرون نیومده بود که زرتی کانال کولر فتاد بیرون و یه عالمه دود و خاکستر با چندتا شعله ی چسکی پاشید بیرون!...ما رو می گی...فکر می کنید چه شکلی شدیم؟..مدیونید اگه فکر کنید ما از ترس داشتیم خودمون رو خیس می کردیم!..زهره رسما سکته زده بود و اگه قبلا می تونست پلک بزنه دیگه قادر به این کار نبود و مثه مجسمه ابولهول به دسته صندلی چسبیده بود..و پری آنچنان دست من رو چلوند و در یک ثانیه توانایی این رو پیدا کرد که یک قطار فحش نثارمان کند که خودمان کف کردیم!..ما هم چونان گربه ای که سگ دید کم مونده بود به دیوار چنگ بزنیم...در این حین در میان کمی دود چندتا سوپر من را می بینیم که از قضا قبلا سایه هم رابا  تیر هم می زدیم،می بینیم  که دارند با عربده می گویند بیاید بیرون...عمرا اگر ما سه تا از شتری که سوار بودیم پایین بیاییم و جوابشان را بدهیم..واسه همین مثل این جوجه های زرد سرخوش که دنیا را آب ببرد اینهارا خواب می برد وسایلمان را که پخش زمین شده جمع می کنیم و چونان طاووس راه می رویم تا به در برسیم و از کنارشان رد می شویم و می گوییم:ایششش!

یکی از آنها تا من و پری را می بیند از خنده منفجر می شود ... با پری قصد می کنیم که چشمش را از کاسه در بیاوریم که یکی از دوستانش پا در میانی می کند و می گوید:به خدا قصد بدی نداشت..فقط از رنگ دودی صورتتان خنده اش گرفته بود!...یک نگاه به پری می کنم و می بینیم صورتش با لکه های خاکستری دون دون شده و می فهمم خودم قطعا ازون افتضاح تر هستم..زهره هم که دستش رو جلوی صورتش گرفته بود و داشت صحنه را ترک می کرد...خولاصه اینکه همون خورده پورده های اعتماد به نفسمان را جمع کردیم و خیلی ریلکس یک خنده به پهنای خنده اسب آبی تحویلشان می دهیم و صحنه را به قصد قیامت ترک می کنیم....عمرا اگر اون کلاس و دانشجوهایش رنگ مارا دیگر ببینند!..جای شکرش باقیست تنها یک جلسه دیگر مانده بود...

پ.ن:این پست  به علت سبک رئالیسمی که داشت طولانی شد و گرنه من بی گناهم!